تبليغاتX
داستان کوتاه-چرندو پرند-دوست یابی و...
عشق ان نیست که دو نفر زیر یک چتر باشند عشق آن است که یکی چتر دیگری شود

بخاطر بهار 3

گویا دیگه به پاهاش اراده ای نداشت فقط دوست داشت راه بره فقط همین...دستهاش تو جیبهای شلوارش بود سرش هم پایین .بد جور رفته بود تو فکر ,ذهنش رفته بود به چند سال قبل خودش هم قبول داشت سعید الان دیگه سعید اونوقت ها نمیشه ,سعیدی که هر مادری به بچه اش میگفت از اون یاد بگیره.دوران راهنمایی رو یادش اومد لباش کمی باز شد حالت پوزخندو داشت .هر مسابقه ای که میشد اول بود داستان نویسی کاغذ دیواری مجله و....تو کلاس هم اگه شاگرد اول نمیشد شاگرد دومو میشد ولی هر چی که سنش بالاتر میرفت وضعیتش بد تر میشد .حالا به جایی رسیده که از پس یک کنکور نمیتونه بر بیاد...نمازشو هم که به کلی ترک کرده .حالش از خودش به هم میخورد .تازه میخواست به خودش بگه خاک تو سرت سعید که موبایلش زنگ خورد .گوشیشو از جیبش کشید بیرون نگاهش کرد ,نسرین بود.بالاخره صداش در اومدو گفت تو دیگه از جون من چی میخوای؟بعد هم اونو جواب ندادوقطعش کرداما چند ثانیه هم نگذشته بود که دوباره گوشیش زنگ خورد ولی این دفعه جوابشو داد

الو...

.............

شرمنده اومدم جواب بدم انگشتم اشتباهی خورد رو کلید دیگه قطع شد...

.............

کجا؟

.............

کی؟الان بیام؟

.............

باشه.کار دیگه ای نداری؟

.............

باشه بابا حتما میام.فعلا خداحافظ

خیلی حال داشت که باز اینم شد قوز بالا قوز .دیگه از این خاله بازی ها خسته شده بود اما نمیدونست که اینها برا نسرین یک بازی نبود .

رفت سر خیابون و منتظر تاکسی شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 0:56  توسط رضا  | 

سلامی دوباره به همه راستیتش میخواستم بگم داستان بخاطر بهار تا حدودی بر گرفته شده از یک رویداد واقعی است اما من سعی کردم برای جالب تر شدن اون و همچنین ابراز عقیده خودم کمی توی اون تصرف کنم در هر حال این داستانیه که با قلم خودم نوشتم و از شما خواهش میکنم داستان رو تا قسمت اخر بخونین و هر ضعفی که توی نگارشش دیدن رو به من بگین تا از ضعف خودم اگاه بشم البته اگه دوستانی هستن که تخصص در داستان نویسی و ادبیات دارن از همینجا خواهش منو پذیرا باشند و حتما انتقاد خودشونو دریغ نکنن با تشکر دوست کوچک شما

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 1:29  توسط رضا  | 

بخاطر بهار (قسمت 2)

ساعت از هفت گذشته بود و لامپ های توی خیابون یکی یکی شروع به خودنمایی میکردند,با صدای موتوری که از توی کوچه عبور میکرد بیدار شد اما حوصله بلند شدن رو نداشت دوباره چشمهاشو بست اما فایده ای نداشت و خوابش پریده بود بناچار بلند شد وبه سمت اشپزخانه راه افتاد ,ابی به صورتش زد و خودشو توی اینه نگاه انداخت چشمهاش پف کرده بود و خودش رو هم به خنده انداخت.دوباره روی کاناپه ولو شد و چشمهاشو بست ,به یاد روز جمعه افتاد اون روز با نسرین رفته بودند پارک سه ساعتی رو توی پارک خوش بودند ولی مادر نسرین زنگ زدو گفت سریع بیا خونه واسه همین هم مجبور شدند زود تر خداحافظی کنند,کمی ذهنش رفت به عقب تر ویاد روزهایی افتاد که خودش بود و خودش و خبری از جنس مخالف نبود ,اون روزها دست به هر کاری میزد سریعا جواب میداد و هیچ گره ای توی کارهاش نبود همیشه شاد و خوشحال بود به خدای خودش نزدیک تر بود و به اون میداد و ازش میگرفت اما به حالاش که نگاه میکرد میدید دو ساله که همین جور دور خودش میچرخه و اخرش هم جای اولشه...خیلی دلش میخواست یک جوری رابطه ش رو با نسرین قطع کنه اما نمیدونست از چه طریقی این کارو بکنه که دلش نشکنه چند بار میخواست مستقیم تو چشاش نگاه کنه وبگه اما دلش نیومده و پشیمون شد,مونده بود چکار کنه...چشمهاشو باز کرد و دوباره همون در و دیوارهای تکراری به چشمش افتاد پوز خند تلخی زد و بلند شد شلوارو پیراهنشو پوشید و زد بیرون....


                                                             ادامه دارد


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 15:22  توسط رضا  | 

بخاطر بهار

خسته شده بود .حقم داشت اخه بيشتر از سه ساعت بود سرشو بلند هم نكرده بود .خودكارو گذاشت رو ميز كف دستاشو گذاشت رو صورتش و اونو ماساژ داد.به صندلي تكيه كرد.دستاشو از هم باز كردو يك قوصي به بدنش داد تا بلكه خستگيش بپره.شش ماهي ميشد كه ازهمه چيزش گذشته بود تا شايد امسال بتونه يك رشته خوب تو شهر خودش قبول بشه .ولي پدر و مادرش اميدي به اون نداشتن و فكر ميكردن كه امسال هم مثل دوسال گذشته پسرشون به جايي نميرسه .پدرش هر از گاهي بهش ميگفت اخه پسر تو كه قبول نميشي چرا اينقدر به خودت زحمت ميدي؟لب تر كني واست كار جور ميكنم بعد هم دست يكي رو ميذارم تو دستت تا اينقدر با هركي كه تو خيابون واست ناز كرد دوست نشي .اخه چرا با اينده خودت بازي ميكني؟تا تو ادم شي من هفت كفن رو هم پوسوندم.

ولي اون گوشش به اين حرفها بدهكار نبود نمي تونست مثل بقيه بره كارگري كنه .با خودش عهد بسته بود يا كار با مدرك عالي يا هيچي.

از روي صندلي بلند شد و رفت سمت اشپزخونه شيرابو پيچوند اما اب نميومد با دستش چند بار به شير ضربه زد اما نتيجه اي نداشت .اعصابش به هم ريخت.در يخچال و باز كرد و پارچ اب و برداشت ليوان و پر كردو يك نفس خاليش كرد .پارچ و گذاشت سر جاش و رفت سمت كاناپه و دراز كشيد .نگاهش به سقف دوخته شد.ياد نسرين افتاد دو سال پيش باهاش دوست شده بود.از اون موقع با هم بودن .خونه كسي نبود  مادرش رفته بود به مادربزرگش سر بزنه پدرش هم سر كار بود.رفت سمت تلفن و شروع كرد به شماره گرفتن.

الو...سلام  خوبي؟

........

كجايي؟

........

دارم درس ميخونم

........

نمي تونم بيام .بايد دوباره بشينم پاي كتابام..از برنامه م عقب افتادم باشه يك وق....

........

چرا ناراحت ميشي نسرين...گفتم كه بعدا جبران ميكنم   باشه؟

........

باشه جانم...باشه...حتما...قول ميدم...كاري نداري؟...پس فعلا...

گوشي رو گذاشت سر جاش و دو باره روي كاناپه دراز كشيد كه صداي باز شدن در خونه رو شنيد.سرشو چرخوند ومادرش رو ديد سلام كردو جوابش رو شنيد .دوباره به سقف خيره شد...مادرش از تو اشپز خونه صداش كرد.به گفتن بله بسنده كرد.

سعيد تو شير اب و باز كردي؟

با كف دستش زد به پيشونيش و گفت اب قطع بود منم يادم رفت ببندمش

اخه ببين چكار ميكني...پسر مگه تو حواس نداري كه يادت بره يك شير و ببندي

حوصله بحث كردنو نداشت .بلند شد و رفت سمت اتاقش

            .    ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:18  توسط رضا  | 

جومونگ 2 هم پاشو گذاشت تو تلویزیون های ما تا دوباره ما رو از رستم و سهراب...شیرین و فرهاد...لیلی و مجنون....و دهها افسانه ایرانیمون دور کنه و به افسانه های کره ای نزدیک....البته این یک بخش ماجراست....تا حالا فکرشو کردین چرا جومونگ همراه با بنر ال جی وارد ایران شد؟شاید فکر کنین اتفاقی بوده و فقط یک تبلیغ کوچیک ....اشتباه نکنین در اصل این فیلم توسط عده ای از کارخانه دار ها و شرکت های کره استارت خورده نه بخش صدا وسیمای اون....این فیلمو ساختند تا زمانی که رفتیم تلویزیون بخریم با دیدن یک مارک کره ای یاد جومونگ بیفتیم و بدیل احساس نزدیکی که با جومونگ و کشورش میکنیم دستمونو بذاریم روی همون مارک و با خودمون ببریم خونمون....فقط میخواستم بگم کره ای ها ورود جومونگ به ایرانو خیلی زودتر از ما در ذهنشون داشتن حتی قبل از نمایش فیلم در ایران......پس بیایمو مواظب فرهنگ غنی خودمون باشیم تا کشورهایی نظیر کره که عاری از هر گونه فرهنگ و تمدن غنی هستن با خودشون نابود نکنن

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 18:8  توسط رضا  | 

گه من کوه غرورم،اگه من جام بلورم،اگه آفتاب اگه مهتاب،اگه نزدیک اگه دورم،
اگه بی گناه وپاکم،اگه نسل سینه چاکم،
واسه با تو پرکشیدن،از سقوط خود چه باکم؟
اگه من تشنه به آبم،
تویی رویای سرابم
با تو رو به فتح دنیا،با تو عاشقی خرابم
از تو دارم هرچی دارم،بی تو من هیچی ندارم!
بی تو هیچم بی تو پوچم!نامه ای بی اعتبارم
اگه من سیلاب و طوفان،اگه دریای خروشان
واسه تو بانوی شرقی،من فقط یه قطره آبم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 14:35  توسط رضا  | 

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه…
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجه اخلاقي:
اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:38  توسط رضا  | 

سلامي دوباره به همه بچه هاي ايران وايران دوست.....راستشو بخواين بچه ها چند وقت پيش داشتم رو يك موضوع تحقيق ميكردم كه به طور اتفاقي يك موضوع نظرمو جلب كرد اين روزها خيلي مورد بحث قرار ميگيره....البته خانوم ها هم كه ماشاالله خيلي طرفدار اين قضيه هستن.....فقط ميخواستم نظر بدين كه تا چه حد با ازادي پوششي خانوم ها در ايران موافقيد البته نظرات شما براي من خيلي موثره ....اخه ميخوام بدونم خواسته ها و عقايد يك جوون ايروني در چه حدييه .پس فقط يك دقيقه وقتتون رو به من بدين ونظر خودتون رو بذارين تا مورد بحث قرار بگيره.......به اميد موفقيت و سر بلندي تمام جوون هاي ايرووني

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:25  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:11  توسط رضا  | 

دوباره سلام .راستش یک تقاضا از اون دوستهایی داشتم که تا یک وبلاگو باز میکنن سریع میرن تو نظرها و بدون اینکه حتی مطلبی از اون وبلاگو خونده باشن مینویسن:سلام وب جالبی داری اگه با تبادل لینک موافقی منو با اسم ........لینک کن ....به نظر شما اونم لینک میکنه؟نخیر حتی جواب سلامش رو هم نمیده...پس خواهشا بیاینو دست از این عادت بر دارین که نه تنها فایده ای نداره بلکه اعتبار وبلگتون هم کمتر میشه.البته این موضوع مختص عده ی محدودی هست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 17:31  توسط رضا  | 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم

اشعاری از هایده عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:20  توسط رضا  | 

ولین ملاقات , ایستگاه اتوبوس بود .
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها .
نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون .
سیر نگاش کردم .
هیچ توجهی به دور و برش نداشت .
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود .
یه نقاشی منحصر به فرد .
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود .
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد .
دیگه عادت کرده بودم .

لطفا برای خواندن بقیه این داستان زیبا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید ( نظر یادت نره )


اولین ملاقات , ایستگاه اتوبوس بود .
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها .
نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون .
سیر نگاش کردم .
هیچ توجهی به دور و برش نداشت .
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود .
یه نقاشی منحصر به فرد .
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود .
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد .
دیگه عادت کرده بودم .
دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود .
نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم .
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود .
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم .
من به همین تماشای ساده راضی بودم .
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست .
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه .
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد .
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم .
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز .
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم .
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم .
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود .
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود .
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود .
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی .
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود .
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم .
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن .
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم .
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم .
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد .
نمی تونستم .
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم .
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت .
من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم .
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم .
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت .
از خودم و غرورم بدم می اومد .
با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم .
بلند شدم و ایستادم .
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون .
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد .
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود .
دقیق که نگاه کردم دیدمش .
خودش بود .
انگار تمام راه رو دویده بود .
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود .
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود .
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود .
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست .
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم .
- درست مثل شما .
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم .
- مثه اینکه باید پیاده بریم .
و پیاده رفتیم…
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:19  توسط رضا  | 

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است ....

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:51  توسط رضا  | 

اختراعي که براي جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق

افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است که آنجا بمان

تجربه اسمي است که افراد به اشتباهاتشان ميدهند. اسکار وايلد

ينگونه باش:شاد اما دلسوز…ساده اما زيبا…مصمم اما بي خيال…متواضع اما سربلند…مهربان اما جدي…سبز اما بي ريا…عاشق اما عاقل…!!!!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:34  توسط رضا  | 

سنگيني باري که خدا بر دوش ما ميگذارد انقدر زياد نيست که کمرمان را خرد کند انقدر است که ما را براي دعا به زانو دراور

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:13  توسط رضا  | 

خداوند هر گاه بخواهد انساني را فاسد کند او را به تمامي آرزوهايش مي رساند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:13  توسط رضا  | 

    ابی  تر  از  گذشته

کنار خیابون واستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیمجلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
-
ممنون
-
خواهش می کنمحواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
-
چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
-
نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
-
مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیسچیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارمساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میاماما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
-
همینجا پیاد میشم .پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
-
بفرماییندستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
-
لازم نیست
..
-
نه خواهش می کنم
پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .صدا توی گلوم شکستاسمش گره خورد با بغضم و ترکید .قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر بازدختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومدسر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کردمثل بچه ها زار زدم .. زار زدممنو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردمبوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.خل بودم دیگه ..یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردیبارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود
.آبی تر از همیشه

.




+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:43  توسط رضا  | 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:4  توسط رضا  | 

لینا کوچولو

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

__________________
بدترين شرايط زندگي ما آرزوي خيلي هاي ديگه است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:5  توسط رضا  | 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف چابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش نداشته‌هاش را از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
-
آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-
شما خدا هستید؟
-
نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-
آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:47  توسط رضا  | 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار یا یار به من

یا هر دو بمیریمو به بایان برسیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:0  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:25  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:56  توسط رضا  | 

وباز هم فصل خزان از راه رسید

یاسمنها را از روی شاخه چید

شاخه های نازک مریم شکست

عطر خوب اطلسی با باد رفت

شمعدانی ها دوباره خشک شد

باز هم از شاخه اش افتادو مرد

کوکب زرد طلایی خواب رفت

سوسن گلخانه هم از یاد رفت

قاصدک از بوته اش پرواز کرد

با پرستوها سفر اغاز کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:45  توسط رضا  | 

شبی که شیشه های اسمان شکسته بود

ستاره ای میان خاک ره نشسته بود

به چهره ملول ماه,چشم دوختم

چقدر رنگ او پریده بودوخسته بود

به راحتی نمیشد از ستاره ها گذشت

طناب سخت کهکشان زهم گسسته بود

قفس به حال خویش میله میله میگریست

که محبس کبوتران خسته بود

در ان شبانه تا مگر گشایشی شود

به هر دری زدم,به هر دری که بسته بود

ولی جواب من,به جز صدای من نبود

طنین این صدا,چه مایه ناخجسته بود

برای دیدن خودم,سری به دل زدم

نگاه کردم...اه...اینه شکسته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط رضا  | 

دوست دارم خودم باشم وتنها باشم
پشت یک پنجره سرگرم تماشا باشم
بی تکلف بنشین,داد بزن,راحت باش
که برانم,پس ازاین سخت شکیبا باشم
شیشه طاقت من,مثل دلت سنگ شده
خوش نداری,من هم مثل تو ایا باشم؟
پیش ارامش من طوفانی شو,تا من
اسمان باشم وایینه دریا باشم
نه,چه گفتم؟...دریا؟جوی حقیری ومباد
به تو الوده شوم,با تو به یک جا باشم
حرمت اینه ام,زیر غرورت له شد
روی تو هیچ نمیخواست که بینا باشم
اه...بگذار که من نیز به جادوی غزل
بهمنی وار ترین شاعر دنیا باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط رضا  | 

دوست دارم تو بگویی

در نگاه تو همیشه خواهشی پیداست

خواهشی که چون زبان شعر من گویاست

راست میگویم ولی جرات نخواهم داشت

تا بپرسم این نگاه تو به چه معناست؟

من به روح ابی تو ,سخت نزدیکم

جنگل لب تشنه ای,همسایه با دریاست

دوست دارم تو بگویی دوستت دارم

گرچه اینگونه توقع, اندکی بیجاست

پیش پایت,روح یک شاعر به خاک افتاد

و غرو تو,همین را از خدا میخواست
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط رضا  | 

با تو از نام توهم ابی ترم

خلوتی سرشار از نیلو فرم

عشق همرنگ نگاهت میشود

وقتی از چشم تو نامی میبرم

لحظه های تازه ات را مثل گل

میگذارم لا به لای دفترم

وقتی از دست زمین و اسمان

لعنت و دشنام میریزد سرم

خستگی های خودم را پیش تو

در کنار دفترم میگسترم

بعد از ان حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک بر زبان می اورم

ما دو تا از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی, من پر از شور وشرم

گرچه تو از من,کمی شیدا تری

من هم ازتو,اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت اسمان هم بگذرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:43  توسط رضا  | 

پشت دیوار غزل

بی تو دیشب خلق شعرم تنگ بود

شعر هم ,چون تو دلش از سنگ بود

پشت دیوار غزل,با یاد تو

شاعری ,زندانی و دلتنگ بود

تو که ای?بانوی راز خلسگی

سرزمینت پشت رود گنگ بود

از همان روزی که دنیا امدی

عشق هم با نام تو همرنگ بود

من کی ام؟مردی که -دور از چشم تو

هر چه دیدم حیله ونیرنگ بود

انکه راهش تا به ابی های تو

بیش وکم فرسنگها فرسنگ بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:43  توسط رضا  |