|
عشق ان نیست که دو نفر زیر یک چتر باشند عشق آن است که یکی چتر دیگری شود
|
بخاطر بهار 3
گویا دیگه به پاهاش اراده ای نداشت فقط دوست داشت راه بره فقط همین...دستهاش تو جیبهای شلوارش بود سرش هم پایین .بد جور رفته بود تو فکر
,ذهنش رفته بود به چند سال قبل خودش هم قبول داشت سعید الان دیگه سعید اونوقت ها نمیشه ,سعیدی که هر مادری به بچه اش میگفت از اون یاد بگیره.دوران راهنمایی رو یادش اومد لباش کمی باز شد حالت پوزخندو داشت .هر مسابقه ای که میشد اول بود داستان نویسی کاغذ دیواری مجله و....تو کلاس هم اگه شاگرد اول نمیشد شاگرد دومو میشد ولی هر چی که سنش بالاتر میرفت وضعیتش بد تر میشد .حالا به جایی رسیده که از پس یک کنکور نمیتونه بر بیاد...نمازشو هم که به کلی ترک کرده .حالش از خودش به هم میخورد .تازه میخواست به خودش بگه خاک تو سرت سعید که موبایلش زنگ خورد .گوشیشو از جیبش کشید بیرون نگاهش کرد ,نسرین بود.بالاخره صداش در اومدو گفت تو دیگه از جون من چی میخوای؟بعد هم اونو جواب ندادوقطعش کرداما چند ثانیه هم نگذشته بود که دوباره گوشیش زنگ خورد ولی این دفعه جوابشو دادالو...
.............
شرمنده اومدم جواب بدم انگشتم اشتباهی خورد رو کلید دیگه قطع شد...
.............
کجا؟
.............
کی؟الان بیام؟
.............
باشه.کار دیگه ای نداری؟
.............
باشه بابا حتما میام.فعلا خداحافظ
خیلی حال داشت که باز اینم شد قوز بالا قوز .دیگه از این خاله بازی ها خسته شده بود اما نمیدونست که اینها برا نسرین یک بازی نبود .
رفت سر خیابون و منتظر تاکسی شد...
ساعت از هفت گذشته بود و لامپ های توی خیابون یکی یکی شروع به خودنمایی میکردند,با صدای موتوری که از توی کوچه عبور میکرد بیدار شد اما حوصله بلند شدن رو نداشت دوباره چشمهاشو بست اما فایده ای نداشت و خوابش پریده بود بناچار بلند شد وبه سمت اشپزخانه راه افتاد ,ابی به صورتش زد و خودشو توی اینه نگاه انداخت چشمهاش پف کرده بود و خودش رو هم به خنده انداخت.دوباره روی کاناپه ولو شد و چشمهاشو بست ,به یاد روز جمعه افتاد اون روز با نسرین رفته بودند پارک سه ساعتی رو توی پارک خوش بودند ولی مادر نسرین زنگ زدو گفت سریع بیا خونه واسه همین هم مجبور شدند زود تر خداحافظی کنند,کمی ذهنش رفت به عقب تر ویاد روزهایی افتاد که خودش بود و خودش و خبری از جنس مخالف نبود ,اون روزها دست به هر کاری میزد سریعا جواب میداد و هیچ گره ای توی کارهاش نبود همیشه شاد و خوشحال بود به خدای خودش نزدیک تر بود و به اون میداد و ازش میگرفت اما به حالاش که نگاه میکرد میدید دو ساله که همین جور دور خودش میچرخه و اخرش هم جای اولشه...خیلی دلش میخواست یک جوری رابطه ش رو با نسرین قطع کنه اما نمیدونست از چه طریقی این کارو بکنه که دلش نشکنه چند بار میخواست مستقیم تو چشاش نگاه کنه وبگه اما دلش نیومده و پشیمون شد,مونده بود چکار کنه...چشمهاشو باز کرد و دوباره همون در و دیوارهای تکراری به چشمش افتاد پوز خند تلخی زد و بلند شد شلوارو پیراهنشو پوشید و زد بیرون....
ادامه دارد
بخاطر بهار
خسته شده بود .حقم داشت اخه بيشتر از سه ساعت بود سرشو بلند هم نكرده بود .خودكارو گذاشت رو ميز كف دستاشو گذاشت رو صورتش و اونو ماساژ داد.به صندلي تكيه كرد.دستاشو از هم باز كردو يك قوصي به بدنش داد تا بلكه خستگيش بپره.شش ماهي ميشد كه ازهمه چيزش گذشته بود تا شايد امسال بتونه يك رشته خوب تو شهر خودش قبول بشه .ولي پدر و مادرش اميدي به اون نداشتن و فكر ميكردن كه امسال هم مثل دوسال گذشته پسرشون به جايي نميرسه .پدرش هر از گاهي بهش ميگفت اخه پسر تو كه قبول نميشي چرا اينقدر به خودت زحمت ميدي؟لب تر كني واست كار جور ميكنم بعد هم دست يكي رو ميذارم تو دستت تا اينقدر با هركي كه تو خيابون واست ناز كرد دوست نشي .اخه چرا با اينده خودت بازي ميكني؟تا تو ادم شي من هفت كفن رو هم پوسوندم.
ولي اون گوشش به اين حرفها بدهكار نبود نمي تونست مثل بقيه بره كارگري كنه .با خودش عهد بسته بود يا كار با مدرك عالي يا هيچي.
از روي صندلي بلند شد و رفت سمت اشپزخونه شيرابو پيچوند اما اب نميومد با دستش چند بار به شير ضربه زد اما نتيجه اي نداشت .اعصابش به هم ريخت.در يخچال و باز كرد و پارچ اب و برداشت ليوان و پر كردو يك نفس خاليش كرد .پارچ و گذاشت سر جاش و رفت سمت كاناپه و دراز كشيد .نگاهش به سقف دوخته شد.ياد نسرين افتاد دو سال پيش باهاش دوست شده بود.از اون موقع با هم بودن .خونه كسي نبود مادرش رفته بود به مادربزرگش سر بزنه پدرش هم سر كار بود.رفت سمت تلفن و شروع كرد به شماره گرفتن.
الو...سلام خوبي؟
........
كجايي؟
........
دارم درس ميخونم
........
نمي تونم بيام .بايد دوباره بشينم پاي كتابام..از برنامه م عقب افتادم باشه يك وق....
........
چرا ناراحت ميشي نسرين...گفتم كه بعدا جبران ميكنم باشه؟
........
باشه جانم...باشه...حتما...قول ميدم...كاري نداري؟...پس فعلا...
گوشي رو گذاشت سر جاش و دو باره روي كاناپه دراز كشيد كه صداي باز شدن در خونه رو شنيد.سرشو چرخوند ومادرش رو ديد سلام كردو جوابش رو شنيد .دوباره به سقف خيره شد...مادرش از تو اشپز خونه صداش كرد.به گفتن بله بسنده كرد.
سعيد تو شير اب و باز كردي؟
با كف دستش زد به پيشونيش و گفت اب قطع بود منم يادم رفت ببندمش
اخه ببين چكار ميكني...پسر مگه تو حواس نداري كه يادت بره يك شير و ببندي
حوصله بحث كردنو نداشت .بلند شد و رفت سمت اتاقش
. ادامه دارد....

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم
اشعاری از هایده عزیز
لطفا برای خواندن بقیه این داستان زیبا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید ( نظر یادت نره )
اولین ملاقات , ایستگاه اتوبوس بود .
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها .
نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون .
سیر نگاش کردم .
هیچ توجهی به دور و برش نداشت .
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود .
یه نقاشی منحصر به فرد .
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود .
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد .
دیگه عادت کرده بودم .
دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود .
نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم .
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود .
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم .
من به همین تماشای ساده راضی بودم .
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست .
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه .
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد .
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم .
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز .
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم .
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم .
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود .
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود .
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود .
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی .
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود .
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم .
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن .
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم .
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم .
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد .
نمی تونستم .
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم .
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت .
من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم .
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم .
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت .
از خودم و غرورم بدم می اومد .
با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم .
بلند شدم و ایستادم .
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون .
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد .
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود .
دقیق که نگاه کردم دیدمش .
خودش بود .
انگار تمام راه رو دویده بود .
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود .
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود .
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود .
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست .
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم .
- درست مثل شما .
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم .
- مثه اینکه باید پیاده بریم .
و پیاده رفتیم…
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .
افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است که آنجا بمان
تجربه اسمي است که افراد به اشتباهاتشان ميدهند. اسکار وايلد
ينگونه باش:شاد اما دلسوز…ساده اما زيبا…مصمم اما بي خيال…متواضع اما سربلند…مهربان اما جدي…سبز اما بي ريا…عاشق اما عاقل…!!!!؟؟؟؟
کنار خیابون واستاده بود
تنها ، بدون چتر
،
اشاره کرد
مستقیم …جلوی
پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و
نشست ،
آدمای تنها بهترین
مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می
کنم …حواسم
به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و
محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی
بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه
ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام
ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده
؟
چشمامو از نگاهش
دزدیدم ،
- نه .. ببخشید
،
خودش بود ، شک نکردم
، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد
از ده سال …. خودش بود .با
همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای
سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش
بود .نبضم
تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود
،
می ترسیدم دوباره
نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم
،
دستام و پاهام دیگه
به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا
کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
-
مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود
،
سعی کردم چیزی بگم
اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره
؟
به آینه نگاه نکردم
، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ،
صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ،
چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت
،
به چشمام جراءت دادم
،
از پشت پرده اشک
دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون
موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه
ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم
، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه
که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو
موهای مشکیش آشفته و شونه
نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل
سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود
،
به چشمای خودم نگاه
کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه
، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق
گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می
گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون
شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت
ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ،
با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان
نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز
کردم ،
به ساعتش نگاه کرد
،
روسریشو مرتب کرد ،
به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می
خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون
و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی
پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ،
زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟
برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که
منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی
تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو
خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه
به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،
بود ، توی هر چیزی
که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از
خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی
اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه
،
نرسیدم بهش تا همیشه
دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش
،
میگفت : بهت نیاز
دارم …ساکت
می موندم ،
میگفت : بیا پیشم
،
میگفتم :
میام …اما
نرفتم ،
زمان برای من کند
میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم
،
شاید یه جور خود
آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من
افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که
دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .صدای
بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود
،
آهسته حرکت کردم ،
چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی
بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله
که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که
برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب
تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم
نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می
کرد ،
تا حالا اینقدر
مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و
مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته
کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که
توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد
میشم .پام
چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین …دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و
یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی
کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
-
نه خواهش می کنم …پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در
اومد
و بعد .. بسته
شدنش .خشکم
زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم
اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته
بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش
،
برای ترکوندن همه
بغضم توی این ده سال ،
دیدمش … چند قدم
مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر
ایستاده بود .صدا
توی گلوم شکست …اسمش
گره خورد با بغضم و ترکید .قطره
های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر
باز …دختر
کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد …سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود
که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد …مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم …منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا
سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو
کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر
کرده بود ،
هزار تومنی رو از
روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم …بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش
،
بعد از ده سال ،
دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه
تر.خل
بودم دیگه ..یعنی
این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر
… چه کردی با من تو … چه کردی …بارون
لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی
بود .آبی
تر از همیشه
.
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
__________________
بدترين شرايط زندگي ما آرزوي خيلي هاي ديگه است ...
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی
.پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف چابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد
.در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش نداشتههاش را از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد
.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد
.چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریمو به بایان برسیم
یاسمنها را از روی شاخه چید
شاخه های نازک مریم شکست
عطر خوب اطلسی با باد رفت
شمعدانی ها دوباره خشک شد
باز هم از شاخه اش افتادو مرد
کوکب زرد طلایی خواب رفت
سوسن گلخانه هم از یاد رفت
قاصدک از بوته اش پرواز کرد
با پرستوها سفر اغاز کرد
شبی که شیشه های اسمان شکسته بود
ستاره ای میان خاک ره نشسته بود
به چهره ملول ماه,چشم دوختم
چقدر رنگ او پریده بودوخسته بود
به راحتی نمیشد از ستاره ها گذشت
طناب سخت کهکشان زهم گسسته بود
قفس به حال خویش میله میله میگریست
که محبس کبوتران خسته بود
در ان شبانه تا مگر گشایشی شود
به هر دری زدم,به هر دری که بسته بود
ولی جواب من,به جز صدای من نبود
طنین این صدا,چه مایه ناخجسته بود
برای دیدن خودم,سری به دل زدم
نگاه کردم...اه...اینه شکسته بود
دوست دارم تو بگویی
در نگاه تو همیشه خواهشی پیداست
خواهشی که چون زبان شعر من گویاست
راست میگویم ولی جرات نخواهم داشت
تا بپرسم این نگاه تو به چه معناست؟
من به روح ابی تو ,سخت نزدیکم
جنگل لب تشنه ای,همسایه با دریاست
دوست دارم تو بگویی دوستت دارم
گرچه اینگونه توقع, اندکی بیجاست
پیش پایت,روح یک شاعر به خاک افتاد
و غرو تو,همین را از خدا میخواستبا تو از نام توهم ابی ترم
خلوتی سرشار از نیلو فرم
عشق همرنگ نگاهت میشود
وقتی از چشم تو نامی میبرم
لحظه های تازه ات را مثل گل
میگذارم لا به لای دفترم
وقتی از دست زمین و اسمان
لعنت و دشنام میریزد سرم
خستگی های خودم را پیش تو
در کنار دفترم میگسترم
بعد از ان حرف دلم را بیت بیت
اندک اندک بر زبان می اورم
ما دو تا از خویش خالی نیستیم
تو لجوجی, من پر از شور وشرم
گرچه تو از من,کمی شیدا تری
من هم ازتو,اندکی عاشق ترم
تو اگر یک لحظه پروازم دهی
شاید از هفت اسمان هم بگذرمپشت دیوار غزل
بی تو دیشب خلق شعرم تنگ بود
شعر هم ,چون تو دلش از سنگ بود
پشت دیوار غزل,با یاد تو
شاعری ,زندانی و دلتنگ بود
تو که ای?بانوی راز خلسگی
سرزمینت پشت رود گنگ بود
از همان روزی که دنیا امدی
عشق هم با نام تو همرنگ بود
من کی ام؟مردی که -دور از چشم تو
هر چه دیدم حیله ونیرنگ بود
انکه راهش تا به ابی های تو
بیش وکم فرسنگها فرسنگ بود